من میدانم وقتی توی مترو خسته اشد،جایی برای نشستن ندارید و حتی کلافه اید که دیرتان شده یک دفعه تحمل کردن یک بچه ی دست فروش بیاید کنارتان و بگوید میشه یه چیزی از من بخرید، سخت است، میدانم حوصله ندارید، اگر دست های کوچک سیاهش را به لبه ی مانتویان بکیرد و با قد کوتاهش لای دست و پا وول وول میکند، میدانم شاید آدامس های موزی اش را دوست نداشته باشید،یا توت فرنگی هایش را تمام کرده باشد،میدانم شما بدتان می آید که به شما بگوید خاله،ولی لطفا بدانید او فقط یک بچه ی هفت ساله است، یک بچه ی هفت ساله که نمیداند توت فرنگی یعنی همان آدامس صورتی ها،نمیداند نباید دستش را به مانتویتان بگیرد،نمیداند چون به شما گفته خاله سرش داد کشیدید و هلش داده اید،میدانم شما خسته اید و کلافه ولی لطفا لطفا بدانید او فقط یک بچه ی هفت ساله است،یک بچه ی هفت ساله با یک کاپشن کهنه پاره،با یک مشت آدامس موزی باد کرده لا به لای دست های سیاهش،یک بچه ی هفت ساله که حتی قدش هم تا ران پاهایتان هم نمیرسد، پس لطفا نه اینکه چیزی بخرید فقط اگر دیدینشان بخندید، فقط بخندید و لبخند بزنید، بگذارید یک بچه هفت ساله بداند دنیا آنقدر ها هم جای بدی یک مشت نامه...
ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: مترو گردی, نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 10:14